آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - عزادارى ؛ سنّت يا بدعت؟ - بابايى رضا
عزادارى ؛ سنّت يا بدعت؟
بابايى رضا
در اين نوشتار مى كوشيم, سنت عزادارى براى امام حسين(ع) را از تهمت بدعت, مبرّا كنيم. پيش تر, مقدمه اى درباره زمينه هاى قيام حسينى براساس روايات حسينى مى آوريم. اين مقدمه گرچه, قدرى طولانى مى شود, اما راه را براى تحليل هاى مربوط به موضوع مقاله هموار مى كند. در بررسى زمينه ها و چرايى قيام حسينى, كوشش كرده ايم كه از دايره روايات و سخنان آن گرامى امام(ع) پاى را بيرون نگذاريم; زيرا برآنيم كه اين مقدار اندك از سخنان حضرت(ع) كه باقى مانده است, توانِ پاسخگويى به هر پرسشى را دارد.
*
و اصبح كتاب الله بفقدك مهجوراً١
حادثه كربلا, به رغم اين كه حجم اندكى از زمان و مكان را به خود اختصاص داده است, قرن هاست كه در كانون توجه مسلمانان عموماً و تحليل گران تاريخ اسلام خصوصاً واقع شده است. اين حادثه بزرگ كه از آن, گاه به انقلاب و نهضت, و گاه به شورش و گاه به فاجعه ياد مى شود, به دليل اهميت و پيچيدگى هاى خاصى كه دارد, هماره موضوع تحقيقات دانشمندان مسلمان و غيرمسلمان بوده است. بيش ترين سخن در اين باره, حول دو محور است:
١. عوامل و زمينه هاى حادثه;
٢. نتايج و پيامدهاى آن.
برخى از پرسش هايى كه نهضت مقدس سيدالشهداء را هدف خود قرار داده اند, به اين شرح اند:
يك. هدف امام از قيام عاشورا چه بود؟
دو. آيا امام(ع) به قصد تشكيل حكومت اسلامى و برانداختن نظام اموى, قيام كرد؟
سه. آيا نهضت امام(ع) براى افشاى فجايع و مفاسد امويان بود؟
چهار. آيا قيام و شهادت حضرت و يارانش, هدفى جز (شهادت) داشته است؟
پنج. چرا امام حسين(ع) مانند برادر مهتر خود, امام حسن مجتبى(ع) صلح يا بيعت نكرد؟
شش. نقش و ميزان تأثير دعوت كوفيان, در حركت امام از مدينه به مكه و از آن جا به كوفه و امتناع از بيعت, چه اندازه است؟
هفت. آيا سيدالشهداء(ع) چاره اى جز قيام نداشت؟
هشت. نهضت كربلا, ماهيت آغازگرانه داشت يا عكس العمل و واكنش به حساب مى آيد؟
نه. تفاوت نهضت امام(ع) با شورش كسانى مانند عبدالله بن زبير چيست؟
ده. حضرت امام حسين(ع) چه خصوصيتى در يزيد ديدند كه آغاز زمامدارى او را, براى قيام خودمناسب تلقى فرمودند؟
يازده. چرا يزيد, برخلاف معاويه, خواستار بيعت امام(ع) در نخستين روزهاى خلافتش شد؟
دوازده. چرا امام(ع) به رغم آگاهى از وضع كوفه و روحيات مردم آن, به نامه هاى آنان, ترتيب اثر داد و به سوى آنان شتافت؟
سيزده. آيا امام حسين(ع) براى قيام خود, دستور خصوصى از جانب خدا داشت؟
چهارده. اگر امام(ع) قصد قيام عليه امويان را داشت, چرا از سال ها قبل, به تهيه عِدّه و عُدّه اهتمام نورزيد و سپاهى را فراهم نياورد؟
پانزده. چرا جانشينان و امامان معصوم, پس از سيدالشهدا, تجربه حسينى را تكرار نكردند و هيچ يك روى خوش به قيام مسلحانه نشان ندادند؟
از اين گونه پرسش هاى عقيدتى و تاريخى, بسيار است و عاشوراپژوهان شيعى و حتى سنّى, تاكنون, تأليفات و تحقيقات بسيارى را به اين موضوع اختصاص داده اند. از همه شگفت تر اين كه, همه كسانى كه به اين عرصه تاخته اند و اثرى درباره اين موضوع آفريده اند, نتوانسته اند كه به همه سؤالات بالا و نظاير آن, پاسخ هاى قطعى دهند. از ياد نبريم كه بسيارى از اين گروه, بزرگان علوم دينى و دانشمندان طراز اول مذهب اند. آنچه روشن و بى ابهام است, نتايج فراوان و فوايد بسيارى است كه بر نهضت حسينى مترتب است و اكنون نيز پس از طى قرن هاى متوالى, احيا و يادآورى آن, از ضروريات حيات دينى است.
در اين مقدمه, مجال آن نيست كه به تفصيل درباره پرسش هاى يادشده سخن گوييم و با بررسى مدارك و منابع, يك بار ديگر اين اتفاق عظيم و شگفت را بكاويم. آنچه از اين قلم, در اينجا, برمى آيد نظر به سخنان آن امام گرامى و سيره مقدس ايشان است; تا از اين رهگذر, به قدر وُسع خود, پرتوى بر موضوع پررمز و راز عاشورا و ماجراى عزادارى بر آن حضرت(ع) بيفكنيم.
هم از سخنان امام (ع) و هم از گزارش هاى مجمل و مفصل تاريخ, چنين برمى آيد كه حداقل, سه عامل را مى توان براى قيام عاشورا برشمرد. اين عوامل, براى نهضت عاشورا بسترى آماده ساخت و هر راهى جز اين را, بر روى امام(ع) بست; يعنى لحاظ اين عوامل سه گانه, عمل امام حسين(ع) را كاملاً توجيه الهى مى كند. بدين ترتيب ماهيت هاى چندگانه اى را نيز به نهضت مى دهند, كه همگى در جاى خود, صواب و صحيح است. آن عوامل بدين قرارند:
١. درخواست شديد بيعت از امام(ع);
٢. دعوت هاى فراوان و بيرون از شمار, از امام(ع) براى ورود به كوفه و تشكيل حكومت جديد;
٣. ضرورت برائت از يزيد و سررسيدن وقت افشاگرى.
همان طور كه پيش تر نيز گفتيم, غير از اين عوامل, عامل هاى ديگرى را نيز مى توان شمرد; اما به نظر مى رسد كه عمده ترين عوامل سياسى و غيرسياسى در قيام امام حسين(ع) بيرون از آنچه گفتيم نيست و ساير عوامل را مى توان به نحوى, به عوامل فوق ربط داد. اكنون هريك از آن عامل هاى سه گانه را جداگانه برمى رسيم:
١. بيعت خواهى يزيد
در نقل ها و منابع بسيارى آمده است كه يزيد, بلافاصله پس از مرگ پدرش معاويه٢, نامه اى رسمى به والى مدينه, وليدبن عتبة ابى سفيان نوشت و او را از مرگ معاويه باخبر كرد. در همان نامه يا در نامه اى ديگر, از وى خواست كه از سه تن, براى او بيعت بگيرد: حسين بن على; عبدالله بن عمر; عبدالله بن زبير.
اما بعد فَخُذ حسين بن على و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير بالبيعة اخذاً ليس فيه رخصه.٣
حاكم مدينه, امام را خواست و نامه يزيد را براى حضرت خواند. امام(ع) از وليد, فرصت خواست و در اولين فرصت, مدينه را به قصد مكه ترك فرمود. بدين ترتيب نهضت حسينى آغاز شد و از همين جا مى توان عامل بيعت خواهى را در اين قيام, شناسايى كرد. تا پيش از اين ماجرا, تاريخ هيچ حركت و فعاليت آشكارى از امام حسين(ع) عليه دستگاه اموى نشان نمى دهد, و حتى امام(ع) در نامه اى به معاويه, پيش تر نوشته بود كه من به رغم اين كه تو را بزرگ ترين فتنه و مصيبت براى جهان اسلام مى دانم, قصد شورش عليه تو را ندارم: و ما أرَدْتُ لك حرباً و لا عليك خِلافاً.٤
اصرار يزيد برگرفتن بيعت از امام(ع) و معنادار بودن بيعت با يزيد, راهى جز قيام و حركت به سوى مدينه, پيش پاى حضرت نگذاشت. بيعت با يزيد كه از تظاهر به فسق, هيچ ابايى نداشت و آشكارا احكام الهى را زيرپا مى گذاشت, لطمه جبران ناپذيرى بر كيان اسلام وارد مى ساخت.
در اين جا يادآورى دو نكته, اهميت دارد:
١. نخست اين كه مرگ معاويه و خلافت يزيد, شرايط را كاملاً دگرگون كرده بود; ٢ . شخصيت و اعمال يزيد, هيچ گونه ترديدى باقى نگذاشته بود كه او, كمترين صلاحيت را براى حكمرانى بر مسلمانان ندارد.
معاويه در همه سال هاى جنگ با على(ع) و خلافت بر مسلمين, تا آن جا كه مى توانست ظواهر را رعايت مى كرد و فسقِ عملى و عقيدتى خود را مى پوشاند. اما يزيد, جاى چنين مدارايى را باقى نگذاشت و آشكارا, دين و احكام دينى را تسخر مى زد. بدين رو, مردم او را آن گونه كه بود, مى شناختند و بيعت با چنين حاكمى, يعنى اعلان رضايت به اعمال خلاف شرع. ماهيت يزيد, چنان شناخته شده و منفور بود كه امام(ع) خلافت را, هدم اسلام خواند و فرمود: (على الاسلام السلام اذ قد بُليتِ الاُمّةُ براعٍ مثل يزيد.)٥ اگر يزيد نيز ماند پدرش معاويه, فسق خود را مى پوشاند و ماهيت كفرآميز خويش را آشكار نمى كرد, بيعت يا حداقل صلح با او به همان معناى صلح با معاويه يا شبيه آن بود; نه بيش تر.
اما صلح و بيعت با كسى كه ابايى از تظاهر به فسق نداشت و آشكارا عليه مبانى و احكام شرع, سخن مى گفت, و هيچ گونه شرم و حيايى را برنمى تافت, معنايى داشت كه اگر مصداق مى يافت, به دين و ديندارى, لطمات اساسى وارد مى كرد.
بدين روست كه امام(ع) با قاطعيت بسيار, مى فرمايند: لولم يكن فى الدنيا ملجأ و لا مأوى لما بايعتُ يزيدبن معاويه.٦
بيعت با يزيد, در آن شرايط تاريخى, قطعاً از مصاديق بارز (ذلت) بود و امام(ع) به همين روى, فرمودند:
الا و ان الدعى بن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله والذلّه و هيهات منا الذله يأبى الله ذلك لنا و رسوله والمؤمنون و حجور طابت و طهُرت. ٧
بر همه اينها بايد افزود كه آنچه يزيد از امام مى خواست, بيعت و تابعيت محض بود, نه صلح; هرچند در پاره اى از تواريخ از صلح امام حسن(ع) با معاويه, تعبير به بيعت شده است, اما فى الواقع آنچه ميان آنان, واقع شد, صلح بود, نه بيعت. زيرا رفتار امام حسن(ع) در زمان صلح, و مواجهه ايشان با معاويه, از نوع رفتار و مواجهه كسى نبود كه با معاويه بيعت كرده است. افزون بر آن كه به هنگام صلح و نوشتن صلحنامه, شروطى از طرفين قيد گرديد كه شائبه بيعت را منتفى مى كند. درواقع صلحنامه, اگرچه امام حسن(ع) را خانه نشين كرد, اما دست معاويه را نيز چندان باز نمى گذاشت و اگر معاويه به مواد اين پيمان عمل مى كرد, بسيارى از فجايع ازجمله خونريزى هاى سپاه ابن زياد, رخ نمى داد.
اما آنچه يزيد از امام حسين(ع) مى خواست, بيعت بود, نه صلح; زيرا صلح وجود داشت و يزيد, بدان قانع نبود. به رغم اين كه معاويه نسبت به يزيد, در موقعيت بسيار بهترى قرار داشت و طرف مقابل او, يعنى امام حسن(ع) در وضعيتى مظلومانه تر از امام حسين(ع), اما خواسته يزيد از امام حسين(ع) بيش تر از درخواست معاويه از امام حسن(ع) بود! و اين نشان مى داد كه وارث حكومت شام, در نهايت سفاهت و غرور مى زيست.
از سويى, نحوه بيعت گرفتن يزيد, بسيار وقيحانه و دور از شأن امام بود. يزيد, چيزى از امام مى خواست كه اجابت آن جز خوارى و ذلّت در پى نداشت; بدين رو امام(ع) به صراحت فرمودند:
والله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل ولا افرّ فرار البعيد.٨
امام بيعت نفرمود و به تصريح خود و گواهى تاريخ, همچون بردگان و دزدان نيز فرار نكرد; بلكه از راه رسمى و شناخته شده, به سوى مكه رهسپار شد. آنان براى امام راهى جز بيعت نگذاشته بودند; چنان كه خود به فرزدق فرمود: لو لم اعجل لاخذت.٩ امام نيز اهل فرار و غدر نبود; بنابراين راهى جز هجرت به مكه و آغاز قيام عليه حكومت وقت باقى نماند.
بنابراين يكى از علل عمده در آغاز نهضت حسينى, مسئله بيعت خواهى يزيد, با آن خصوصيات بود. امام حسين(ع) كه ٢٠ سال صلح با معاويه (١٠ سال در زمان امامت برادر و ١٠ سال در زمان امامت خود) را ازسر گذرانده بود, در آن مقطع تاريخى, بيعت را به صلاح خود و امت ندانست و بدين ترتيب, قيام خود را آغاز و اعلان كرد.
٢. دعوت و اجابت
دومين عامل و زمينه نهضت سيدالشهداء(ع) دعوت و اجماع امت بر هدم حكومت اموى بود. امام حسين(ع) با امتناع از بيعت, حكومت يزيد را از مشروعيت ساقط فرمود, و با اجابت و پاسخ مثبت به دعوت مردم, حركت خود را كامل نمود. به سخن ديگر, امتناع از بيعت, مقام (نفى) در نهضت حسينى بود و اجابت مردم, به مثابه مقام (اثبات) بود و از آن جا كه در پى (نفى) بايد (اثبات) را پيش نهاد, امام(ع) نيز دعوت مردم را لبيك فرمود. اين مسئله را از اين منظر نيز مى توان نگريست كه امتناع از بيعت, (مشروعيت نظام اموى) را به چالش انداخت و پاسخ مثبت امام به دعوت ها, نشان داد كه اين نظام علاوه بر مشروعيت, از (مقبوليت) نيز محروم و بى نصيب است. دو ركن اساسى هر نظامى, مشروعيت و مقبوليت آن است و چنانچه اين دو, منهدم گردند, ادامه حيات براى هيچ حكومتى ممكن نيست.
تفاوت ديگر اين بُعد قضيه, يعنى ترتيب اثر دادن به دعوت مردم, با دو بُعد بيعت كه پيش از اين گفتيم, اين است كه امتناع از بيعت, جنبه دفاعى و ماهيت تدافعى دارد; اما امام(ع) با قبول دعوت مردم و ترتيب اثر دادن به نامه ها و پيام هاى آنان, به حركت مقدس خود, بُعد تهاجمى نيز بخشيدند.
علاوه بر همه اينها, اگر امام(ع) به دعوت كوفيان كه در قلب جهان اسلام قرار داشنتد, پاسخ مثبت نمى دادند, در ذهنيت نسل هاى آينده اين خلجان پديد مى آمد كه چرا امام(ع) به رغم مقتضيِ موجود و مانع مفقود, قيام نكردند و از موقعيت پيش آمده استفاده نفرمودند. به ويژه آن كه صلح اضطرارى امام حسن مجتبى(ع) با معاويه, در پس زمينه ماجراهاى پس از مرگ معاويه وجود داشت و اين مى توانست ذهن بسيارى از مسلمانان را مشوّه و گمراه سازد.
از بيانات و تصميمات امام(ع) نيز مى توان دريافت كه آن وجود گرامى, خواهان ترتيب اثر دادن به دعوت مردم بود و به واقع خروج ايشان از مدينه به سوى مكه و از آن جا به سوى كوفه, به پشت گرمى و استظهار كوفيان بوده است.
نخست, بايد به گواهى تاريخ اعتماد كرد كه سخن از ١٨٠٠٠ نامه به امام(ع) مى گويد و برخى از اين نامه ها, بيش از صد امضاء داشته است. ١٠ طبرى, ابن قتيبه, مفيد, و خوارزمى, الفاظ نامه اى را نقل مى كنند كه به امضاى بزرگان كوفه ـ به نمايندگى از طبقات مختلف مردم ـ رسيده است. دو تن از موشّحان نامه عبارتند از: سليمان بن صرد و حبيب بن مظاهر. متن نامه بدين قرار است:
اما بعد. فالحمد لله الذى قصم عدوّك الجبّار العنيد الذى انتزى على هذه الامه فابتزّها امرها و غصبها فَيْئها و تأمّرز عليها بغير رضا منها ثم قتل خيارها و استبقى شرارها و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و اغنيائها فبُعداً له كما بعدت ثمود. انه ليس علينا امام فاقبِلْ لعلّ الله يجمعنا بك على الحق. ١١
امام حسين(ع) در پاسخ به اين نامه محكم و ارادتمندانه كه گروه هاى بسيارى از وجوه و اشراف كوفه, پاى آن را امضا كرده بودند, ضمن ابلاغى كه به نام مسلم بن عقيل صادر مى كند, مرقوم مى فرمايد:
انى بعثت اليكم اخى و ابن عمّى و ثقتى فى اهل بيتى... و لعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب القائم بالقسط الدائن بدين الله. ١٢
بدين ترتيب, امام(ع) در وضعيت و موقعيتى قرار مى گيرد كه ٢٥ سال پيش از اين پدر بزرگوارش, على بن ابى طالب(ع) قرار گرفت و فرمود:
لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر لالقيتُ حبلها على غاربها و لسقيتُ آخرها بكاس اوّلها. ١٣
اولين نامه كوفيان, وقتى به دست امام(ع) رسيد كه يك ماه و هفت روز از توقف قافله حسينى در مكه گذشته بود. پس از آن نيز نامه هاى بسيارى به محضر امام(ع) رسيد كه همگى حاكى از آمادگى كوفه براى پناه دادن به امام و براندازى حكومت اموى بود. همين نامه ها موجب گشت كه امام(ع) سفر به كوفه را در برنامه خود بگنجاند. بدين رو نخست به مسلم, پسرعموى خود مأموريت داد كه به كوفه رود و اوضاع شهر را از نزديك بنگرد. ١٤ ورود مسلم به كوفه در ٥ شوال سال ٦١ هجرى است١٥ و پس از مدتى توقف در كوفه (حدود يك ماه و هفت روز) نتيجه بررسى هاى خود را براى امام(ع) نوشت; بدين شرح:
ان الرائد لايكذب اهله ان جمع اهل الكوفه معك فاقبل حين تقرأ كتابى والسلام. ٦١
فرستادن مسلم به كوفه براى بررسى اوضاع و محتواى نامه حضرت به كوفيان, نشانگر آن است كه امام(ع) به نامه هاى كوفيان, اعتماد محض نداشته و اعلانِ اجماع امت را براى نهضت خود لازم مى ديده است. زيرا در نامه به كوفيان مرقوم مى دارد كه اگر بزرگان و خردمندان و دانشمندانِ شما, بر حضور من در كوفه, اجماع كنند و اين را مسلم تأييد نمايد, من به سوى شما مى آيم:
فان كتب الى انه قد اجتمع رأى ملاكم و ذوى الحجا والفضل منكم على مثل ما قدمت به رسلكم و قرأت فى كتبكم فانّى اَقْدَمُ اليكم وسيكاً. ١٧
اين مكاتبات, چنان جدّى و مؤثر بودند كه يزيد نتوانست در مقابل آنها ساكت بماند و از خود عكس العملى نشان ندهد. بدين رو در نامه اعتراض آميزى به ابن عباس, نگرانى خود را از روابط مردم كوفه با امام(ع) ابراز مى كند. يزيد در اين نامه, ابن عباس را تهديد مى كند كه اگر حسين(ع) را از نامه نگارى با كوفيان, بازندارد, كار به جنگ مى كشد. ١٨
نكته مهمى كه در اين جا گفتنى است, آن است كه مى توان رابطه ميان دعوت و نهضت را دوسويه دانست. بدين معنا كه هم دعوت, از عوامل نهضت كربلا به شمار است و هم آغاز نهضت و هجرت امام از مدينه به مكه, كوفيان را واداشت كه نامه بنگارد و امام(ع) را دعوت به سوى خويش كنند. گرچه نخستين نامه, در مكه به دست امام(ع) رسيد, اما, پيش از آن از طرق گوناگون, كوفيان علاقه و اراده خود را مبنى بر حمايت از امام در مقابل حكومت وقت, اعلام كرده بودند; گرچه برخى از بزرگان, نهضت را عامل دعوت مى شمارند, نه دعوت را عامل نهضت,١٩ اما مى توان به شهادت قراين و حوادث تاريخى, هريك را عامل ديگرى دانست.
دليل ديگرى كه مى توان بر مؤثر بودن دعوت كوفيان بر نهضت حسينى اقامه كرد, پاره اى از سخنان حضرت در روز عاشورا است. امام(ع) در آن روز خطاب به لشكر كوفه مى فرمايد:
فهلاّ . لكم الويلات. تركتمونا والسيف مشيم و الجاش طامن والرّأيُ لما يستحصف؟٢٠
اين سخن بدين معناست كه اگر دعوت شما و نامه هاى كذايى شما نبود, اكنون من در كربلا نبودم و جنگى برنمى خاست.
چنانچه عامليّت دعوت را از نهضت كربلا, سلب كنيم, آنگاه دليلى براى نامه نوشتن امام براى مردم بصره و ديگر بلاد و كمك خواستن از آنان, باقى نمى ماند. زيرا اگر اقبال و آمادگى عمومى براى تكوين و پيشرفت نهضتى, مفيد و مؤثر نباشد, دعوت از بصريان و... ناموجّه بود. حال آن كه امام در نامه اى از مردم بصره مى خواهد كه به نهضت او بپيوندند و او را يارى رسانند. ٢١ مردم بصره نيز از نامه امام(ع) چنين فهميدند كه بايد خود را براى مقابله با حكومت بنى اميه آماده و مسلح كنند. ٢٢
به هرحال, خروج امام از مكه و نيمه تمام گذاشتن حج معمول, اضطرارى بوده است, اما حركت به سوى كوفه و انتخاب آن شهر براى مقصد سفر خود, دليلى جز زمينه هاى موجود و مساعد در آن جا نداشت. امام(ع) نيز هنگامى از سفر به كوفه, اعلانِ انصراف مى دهند كه از تغيير رأى كوفيان آگاه مى شوند. ٢٣
توجه به اين نكته حايز اهميت است كه امام حسين(ع) خطبه معروف (خُطّ الموت على وُلد آدم...) را در مكه ايراد فرمود.٢٤ اين بدان معنا است كه مكه در آن زمان, براى امام(ع) بسيار ناامن شده بود و پاسخ امام به فرزدق (لولم اعجل لاخذت) و چندين سخن ديگر ايشان, همين حقيقت را آشكارتر مى كند. بنابراين, امام در خروج از مكه اضطرار داشت;٢٥ اما اين كه راه كوفه يا شهر ديگر را در پيش گيرد, بنا بر اقتضاءها و زمينه هاى موجود در آن شهرها بوده است.
نامه ها و دعوات كوفيان, خبر از آمادگى آن شهر براى استقبال از حضرت را مى داد و اين انتخاب در آن روز ـ ولو آن كه از باب اقل الخطرات باشد٦٢ ـ بسيار حساب شده و عاقلانه بوده است; هرچند بازگشت كوفيان از رأى و مرام خود, اين سفر را با پيروزى بر بنى اميه قرين نكرد.
بنابراين دعوت مردم را مى توان در كنار امتناع از بيعت, يكى از اركان و پايه هاى نهضت حسينى شمرد و اين واقعيت تاريخى در سخنان و عكس العمل هاى حضرت(ع) بازتاب روشنى دارد. اما اين كه چرا حضرت به دعوت كوفيان, اعتماد كرد و راه كوفه را در پيش گرفت و چرا مثلاً به يمن يا بصره يا خراسان كه گرايش هاى علوى داشتند و به انحاى مختلف آمادگى خود را براى حمايت از نهضت امام حسين(ع) اعلام كرده بودند, نرفتند, نياز به كنكاش هاى تاريخى و شناخت عميق آن روزگار دارد; گو اين كه يك سوى اين مباحث, سر از مسائل اعتقادى در باب امامت و عصمت امامان درمى آورد و بايد در جاى خود از آنها سخن گفت. ٧٢
٣. برائت جويى و افشاگرى
حوادث سال هاى نخستين اسلام و تشكيل حكومت اسلامى در همان سال ها, آثار بسيارى بر تاريخ اسلام و كشورهاى اسلامى گذاشته است. آثار آن حوادث و كشمكش هاى اصحاب بر سر خلافت را مى توان در همه موقعيت ها و مراحل تاريخى ديد. بى شك شهادت على(ع), صلح حسن(ع) و ماجراى غم بار عاشورا, از نتايج و پيامدهاى آن سركشى و حق ستيزى ها بود. نشستن كسانى كه از پيامبر(ص) تأييدى براى خلافت نداشتند, بر مسند جانشينى و خلافت, آثار ناگوارى بر سرنوشت مسلمانان در همه دوره هاى تاريخى گذاشت.
از ثمرات اين تخلّف نابخشودنى, احياى قوميت ها و تأثير تعصبات قبيله اى بر تصميمات حكومتى بود. سپردن حكومت شام به فرزندان ابوسفيان و استقرار معاويه در يكى از مهم ترين مناطق اسلامى به عنوان حاكم بلامنازع, يكى از ميوه هاى سلب حكومت از على(ع) بود. هرچند انحرافات, از آغاز دوره خلافت, آغاز شد, اما زاويه انحراف, همچنان بازتر مى شد, تا اين كه نوبت به يزيد رسيد. در زمان او, ديگر كمتر اثرى از عدالت اجتماعى و پيشبرد اهداف حكومتى در بستر عدل و پارسايى بود.
از سويى, اسلام به راه خود ادامه مى داد; نسل پيشين, جاى خود را به نسل جوان تر از خود مى داد و در همان حال, گروه هاى بسيارى از مردم دنيا, به اسلام مى گرويدند. بزرگ ترين خطر و بيم عظيمى كه كيان اسلام و ادامه حيات دين خاتم را سخت تهديد مى كرد, ناشناخته ماندن حقيقت دين و ديگرگون نماياندنِ چهره اسلام به جهانيان بود.
مسلمانان, ديگر از اسلام واقعى, جز حكايات شگفت از رسول الله و پاره اى از اصحاب بزرگوارش, نمى دانستند.
همين حكايات و روايات نيز, دستكارى و مشوب مى شدند. فساد, بى بندوبارى, ستمگرى و بازى هاى خطرناك با دين خدا, همه اركان حكومتى را دربر گرفته بود. اين خطر, در زمان يزيد, به اوج خود رسيد;٨٢ زيرا در زمان او, هفتاد سال از آغاز اسلام گذشته بود و حكومت در چند دهه اخير, بيشتر در دست فرزندان ابوسفيان مى چرخيد. بدين ترتيب, تصور مردم از اسلام, در قالب هاى اموى قرار مى گرفت و مردمان بسيارى, از دين و ديندارى, خبرى جز آنچه دستگاه تبليغاتى امويان مى پراكندند, نمى شنيدند.
از همه مهم تر و وحشتناك تر اين بود كه حاكمان و واليان, جملگى خود را به رسول الله(ص) منسوب مى كردند و اعمال فردى و حكومتى خود را به مثابه بخش هاى مهمى از دين مى شمردند. فى الواقع, آنان براى بقاى خود, محتاج آن بودند كه خود را نمونه هاى عالى و كامل ديندارى, بنمايانند.
در چنين اوضاع و احوالى, يك صداى بلند و رسا كه بگويد ميان اين حكومت و اسلام, هيچ ربطى و نسبتى نيست, منجى اسلام محسوب مى شد; زيرا اين گمان را كه حكومت وقت, به نيابت از رسول الله حكم مى راند و همان انگيزه و آمال را دارد, از بين مى برد و براى كسى ترديدى باقى نمى گذاشت كه ميان آنچه اتفاق مى افتد و آنچه بايد اتفاق افتد, فاصله بسيارى است.
اين صدا بايد از حلقوم مردى برمى خاست كه بيشترين اعتبار را ميان امت و نزديك ترين نسبت را به رسول الله داشته باشد. زمانه و روزگار نيز براى پراكندن اين صدا, بسيار مساعد بود; برخلاف دوره امام حسن مجتبى(ع) كه مردم در حال تجربه بودند و توان پيش بينى آينده را نداشتند. صلح امام حسن(ع) اين درس بزرگ را به همگان آموخت كه غاصبان حكومت, جز به حكومت به هر قيمتى, نمى انديشند. اكنون اين درس را مردم آموخته بودند و آماده شنيدن درسى ديگر از امام حسين بودند.
در چنين زمانه اى, فرياد امام حسين(ع) به هوا خاست و از زشتى هاى حكومت اموى گفت و از اين كه كسى به حق عمل نمى كند و…. ٢٩
امام حسين(ع) وقتى از مدينه خارج مى شد و رو به سوى مكه داشت, آيه اى را مى خواند كه قرآن, آن را از زبان موسى, هنگام فرار از چنگ فرعون, نقل مى كند.
فخرج منها خائفاً يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين.٣٠
تلاوت چنين آيه اى در چنان وضعى, بهترين علامت و نشانه بود براى مردم; تا بدانند كه در چنگال فرعونى گرفتار آمده اند كه هيچ نصيبى از دين خدا ندارد.
عباراتى از امام(ع) كه حكايت از اشتياق حضرتش به مرگ مى كند, مانند خطبه (خط الموت), نشانگر آن است كه آن وضع نبايد براى مسلمانان قابل تحمل باشد و تكليف همگان, به ويژه پيشوايان, آن است كه يا بايد تغييرى در اوضاع دهند و يا اگر از عهده آن برنمى آيند, آماده مرگ در راه خدا باشند. ٣١
اين سخنان, به مسلمانان مى آموخت كه آنچه از حكومت و زمانه مى بينند, بى ارتباط با اسلام است و نبايد در چنين وضع و زمانه اى اسلام را متهم كرد. از عبارات صريح و روشنى كه امام(ع) براى محمد حنفيه مى نويسد, برمى آيد كه حضرتش قصد اصلاح مفاسد, در قالب امر به معروف و نهى از منكر داشته است. روشن است كه امر به معروف و نهى از منكر, در زمانه اى به چنان وجوبى مى رسد كه سرشار از آلودگى و انحرافات باشد.
انى ماجرجت اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لاظالماً انما خرجت لطلب الاصلاح فى امةِ جدّى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدّى و ابى على بن ابى طالب عليه السلام.٣٢
آنچه بيش از هر چيز ديگر, براى امام(ع) اهميت داشت, آغاز انحرافات عقيدتى و اخلاقى بود. چنين انحرافاتى را جز با فرياد و خون نمى توان جلو گرفت و برائت از چنين حكومت فاسدى, به احياى مجدّد اسلام مى انجاميد. به ويژه آن كه در تعريف سيدالشهداء(ع) امام يعنى كسى كه به قسط قيام مى كند و كتاب خدا را پيش رو مى نهد. ٣٣
بنابراين, امام(ع) به قصد برائت از حكومت و افشاى مفاسد حاكمان وقت, قيام خود را آغاز كرد و نبايد فراموش كرد كه برائت امام از حكومتيان به معناى برائت اسلام از آنان است, و اين, همان ثمره بزرگ و نجات بخش عاشورا است. نسل هاى آينده دانستند كه آنچه رخ داده است, اسلام نيست; بنابراين همچنان اميدوار ماندند و به اسلام دل بستند. اگر اين اتفاق مبارك نمى افتاد و امام(ع) در اين راه قربانى نمى گشت, اينك زبان دشمنان دراز بود و طعنه مى زند كه از دين شما جز فساد و تباهى ساخته نيست!
بدين رو مى توان نهضت حسينى را احياگر اسلام در همه دوره ها دانست و راز اهميت و اصرار اوليا به زنده نگه داشتنِ آن, همين است.
تا اين جا از سه عامل نهضت حسينى سخن رفت: بيعت خواهى حكومت; دعوت مردم; برائت امام(ع) از اسلامِ حاكم. هريك از اين عوامل, به اضافه عواملِ ديگرى كه قابل ادغام در يكديگرند, امام(ع) را واداشت كه خونين ترين قيام تاريخ را سامان دهد و به فرجام رساند. بدين ترتيب نمى توان نهضت عاشورا را جنبشى انفجارى, يا حركتى خصوصى و يا قيام پابرهنگان دانست.
اما درباره اين كه از عوامل يادشده, كدام يك مهم تر و مؤثرترند, سخن بسيار گفته شده است. در اين جا همين قدر مى افزاييم كه هريك از اين عوامل, در مرحله و نوبت خود, مهم تر از ديگرى بوده اند; مثلاً در مرحله نخست نهضت, مهم ترين عامل همان برائت جويى امام از امويان بود. در مرحله دوم, يعنى حركت به سوى مكه, عامل بيعت بسيار مؤثر بود, و در مرحله سوم, يعنى حركت به سوى كوفه, مهم ترين و مؤثرترين عامل, همان دعوت بوده است.
نيز مى توان گفت كه هر حكومتى براى استمرار حيات خود ـ و بلكه تأسيس و بنيان گذارى اش ـ نياز به سه ركن اساسى دارد:
١. صلاحيت و شايستگى براى حكومت;
٢. مشروعيت;
٣. مقبوليت.
آن گروه از سخنان سيدالشهداء كه حكايت از جور و ناجوانمردى هاى حكومت بنى اميه مى كند, آن را از (صلاحيت) كافى براى ادامه حيات, ساقط مى كند; آن دسته از سخنان و عبارات حضرت امام حسين(ع) كه بيعت با يزيد را از منكرات مى شمارد, حكومت خاندان اموى را فاقد (مشروعيت) نشان مى دهد, و بالاخره لبيك به مردم كوفه و اجابت دعوت هاى آنان, حاكى از عدم مقبوليت يزيد و سلسله اموى است.
بدين ترتيب نهضت عاشورا, نهضتى است عليه بنيان هاى هر حكومتى كه فاقد صلاحيت, مشروعيت و مقبوليت باشد. در عين حال, نبايد فراموش كرد كه نهضت اباعبدالله الحسين, در قالب مخالفت هاى سياسى نمى گنجد و فراتر از اين گونه قالب هاست. عاشورا, مخالف هرگونه بيداد, جور و ناشايستگى است; منتها اين صفات مذموم, چون در جلد حكومتى مى رود, از آن دستگاهى فاقد صلاحيت, مشروعيت و مقبوليت مى سازد و همه اينها, كانون هاى اصلى در بدنه هر نظامى اند.
نقد بدعت انگارى عزادارى براى امام حسين(ع)
گريه و عزادارى براى سيد و سالار شهيدان, حضرت ابى عبدالله الحسين(ع) ريشه در همه ابعاد و لايه هاى اسلام دارد. اين سنتِ شگفت, اگرچه در ميان شيعيان, رايج تر و پذيرفته تر است, اختصاص به مذهب خاص و نصوص ويژه ندارد. زيرا از لابه لاى متون كهن و نصوص اوليه و فتاواى عالمان مذهب مختلف, مى توان براى آن, اقامه برهان كرد و حجت آورد.
در اين جا به آن بخش از احاديث و اخبارى كه در كتب معتبر شيعى در اين باره آمده است, نمى پردازيم; زيرا براى اثبات موضوعى مربوط به مذهبى خاص, نمى توان به منابع آن مذهب اكتفا كرد. گذشته از اين, روايات مربوط به صحت و صواب گريه بر سيدالشهداء, از طريق مذهب اماميه, بسيار و آشكارند; به طورى كه نيازى به تكرار آنها در اين جا نيست.
آنچه در اين مختصر, وجهه اهتمام نويسنده است, ردّ (بدعت انگارى عزادارى بر امام حسين(ع)) است. در اين باره, مى توان از نقطه هاى دور آغاز كرد و مثلاً از فوايد (گريه) و آثار (عزادارى) نيز سخن گفت; اما مى كوشيم از نزديك ترين منزل, به سوى مقصد ره بسپاريم و پاره اى از مقدمات را ـ كه در جاى خود ضرورى نيز هست ـ رها مى كنيم.
عزادارى, از مصداق هاى شعائر
عزادارى و گريه بر مصائب اولياى خدا, اگرچه نه از اصول دين و نه از فروع آن است, اما بى ارتباط و التزام با برخى از اصول و فروع دين نيست. نخستين گامى كه بايد برداشت, آن است كه جايگاه اين سنت ديرينه را در مجموعه دين نشان داد و روشن كرد كه عزادارى براى اولياى خدا عموماً و براى سيدالشهداء خصوصاً چه پايه و جايى در دين اسلام دارد. پاسخ بدين سؤال, نزد شيعه, سهل است و آنان نياز چندانى به كاوش در اين باره ندارند. زيرا اصل امامت, توابع و لوازمى دارد كه احياى نام و ياد امامان, از آن جمله است, و احياى مرام و منش ائمه, جز از رهگذر تولاّ و تبرّا ممكن نيست. نياز به يادآورى نيست كه عزادارى براى امام حسين(ع) بارزترين تجسم عينى تولا و تبرا است.
بنابراين, عزادارى و گريه, نقطه آغازى است كه به احياى اصل امامت مى انجامد و از آن جا اساس دين را استحكام مى بخشد:
عزادارى , تولا و تبرّا , احياى اصل امامت , احياى ركن اساسى دين , پايدارى و حيات دائمى دين در همه عصرها و عرصه ها.
اما جز آنچه گفته شد, بهترين جايگاه و شايسته ترين عنوانى كه مى توان از قرآن براى عزادارى براى امام حسين, نشان داد, (تعظيم شعائر الهى) است. خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: وَ مَنْ يُعَظّم شعائِرَ اللّه فَانّها مِنْ تَقْوَى القُلُوب. ٣٤ شعائر, جمع شعيره, به معناى علامت و نشانه است. قرآن كريم, خود برخى از مصاديق اين نشانه ها را برشمرده است كه از آن جمله است: صفا و مروه٥٣, و شترى كه براى ذبح در منى مى برند.٦٣ وقتى ذبيحه حج و در منطقه مقدس (صفا و مروه) به دليل ارتباط و انتساب آنها به خدا, از نشانه هاى او محسوب مى شوند, به تنقيح مناط و به طريق اولويت, اولياى خدا به دليل ارتباط و انتساب بيش تر, مصداق هاى روشن ترى براى شعائر الهى اند.
از طرفى, تعظيم شعائر, طرقى دارد كه جشن و شادمانى در ايام سرور آنان, و حزن و عزادارى در سالروز مصائب آنان, از آن جمله است. اگر كعبه و صفا و مروه و منى و عرفات كه جملگى از جمادات اند, به حرمت ارتباط با آيين خدا و انتساب به او, احترام مى يابند, آيا بزرگداشت دوستان و اولياى او تعظيم شعائر الهى نيست؟
غير از سفارش به تعظيم شعائر الهى, توصيه پيامبر(ص) در قرآن به دوستى با خويشاوندان خود, ريشه اى ديگر براى عزادارى در قرآن است. خداوند در قرآن مجيد از زبان پيامبرش و خطاب به مؤمنان مى گويد: قل لا اَسْئلكم عليه اَجْراً اِلاّ المَودّةَ فى القُربى. ٧٣ بدين ترتيب, اجر رسالت, دوستى با خويشان رسول است و يكى از اين مصاديق و اقتضاى اين دوستى, گريستن در مصيبت آنان و شادمانى در سرور آنان است.
حكم كلى گريه و عزادارى
نخستين نكته اى كه در اين باره, بايد يادآور شد, اين است كه حزن و گريه, از امور اختيارى نيستند تا مورد امر و نهى قرار گيرند. همان گونه كه انسان ها ـ نوعاً ـ نمى توانند به اختيار و از سر عزم و تعمّد, بگريند, وقتى مقدمات گريه در آنان حاصل شد, گريزى از گريستن ندارند. نهى از گريه, ازجمله نهى هاى عبث و بى وجه است; مانند نهى از گذشت زمان.
آرى, مقدمات گريستن و در وضع و مكان گريه قرار گرفتن, در اختيار انسان است و بدين رو, مى تواند مورد امر و نهى باشد, لذا در اين جا مراد از نهى از گريستن, نهى از مقدمات آن است.
اصل گريه و عزادارى براى مردگان, مشمول اصل اباحه است و موضوع هيچ يك از نهى هاى شريعت نيست. غير از آنچه در سيره نبوى آمده است, شواهد و دلايل روشنى بر تأييد اين نوع از گريستن, در تايخ اسلام يافت مى شود. در كتاب صحيح بخارى, رواياتى نقل شده است كه بر اساس آنها, مردگان به جرم گريستن خويشانشان بر آنان معذّب مى شوند: إن الميّت لَيُعذبُ بِبُكأِ اَهْلِهِ عَلَيه. ٨٣ اين روايت را خليفه دوم از پيامبر(ص) نقل كرده و او با نقل اين حديث, عايشه را از گريستن در عزاى پيامبر(ص) پرهيز مى داد. روايت ديگرى نيز به پيامبر نسبت داده اند كه در آن نيز مرده, به جرم نوحه بازماندگانش عذاب مى شود! يُعذّب فى قبرِهِ بِالنّياحَةِ عليه. ٣٩ اين روايت را نيز عبدالله بن عمر, خطاب به عايشه در عزاى شوى اش, نقل مى كند. در كتب روايى, پاسخ عايشه به خليفه دوم و فرزندش, نقل شده است. عايشه, در پاسخ به آن دو, آيه ١٦٤ سوره انعام را مى خواند: لا تزر وازرة وزر اُخرى. بدين ترتيب, عايشه به آنان مى گويد: اگر عمل عزادار خطاست, نبايد ميّت را عذاب كنند, و چون اين سخن با نخستين قواعد عقلى و عدل الهى, سازگار نيست, پس به حتم, سخن رسول الله نيست. فاضل نووى از عالمان برجسته شافعى در اين باره مى نويسد:
هذه الروايات كلّها من رواية عمربن الخطاب و ابنه عبدالله. قال وانكرت عائشه عليهما و نسبتهما الى النسيان والاشتباه واحتجّتْ بقوله تعالى: ولا تزر وازرة وزر اخرى. ٤٠
مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين, پس از نقل سخن فاضل نووى, مى افزايد:
و انكر هذه الروايات ايضاً ابن عباس واحتج على خطأ راويها والتفصيل فى الصحيحين و شروحهما و ما زالت عائشه و عمر فى هذه المسأله, على طرفى نقيض, حتى اخرج الطبرى فى حوادث سنة ١٣ عند ذكر وفاة ابى بكر فى الجزء الرابع من تاريخه بالاسناد الى سعيدبن المسيب قال: لما توفى ابوبكر أقامت عليه عائشة النّوح فأقبل عمرابن الخطاب حتى قام ببابها فنهاهن عن البكاء على ابى بكر فأبين ان ينتهين و قال عمر لِهشام بن الوحيد: ادخل فاخرج الى ابنة ابى قحافه فقالت عائشه لهشام حين سمعت ذلك من عمر: انى اخرج عليك بيتى فقال عمر لهشام ادخل فقد اذنت لك فدخل هشام فأخرج ام فروه اخت ابى بكر الى عمر فعلا ها بالدرة فضربها ضربات فنفرق النّوح حين سمعوا ذلك.١٤
نويسنده المحاسن الفاخره, پس از نقل حوادث پيش گفته, چنين قضاوت مى كند: (گويا عمر نمى دانست كه پيامبر در ماجراى جنگ احد, گريه زنان انصار را شنيد و مخالفتى نكرد و حتى گفت كه حمزه, عمويم, امروز گريه كننده اى ندارد. و گويا عمر اين سخن پيامبر را نشنيده بود كه فرمود: براى كسى مانند جعفر بايد گريست و گويا عمر فراموش كرده بود كه پيامبر(ص) او را از زدن زنان گريان در عزاى رقيه دختر رسول الله(ص) منع فرمود و... .)٤٢
غير از همه اينها, كتب تاريخى و منابع روايى, مشحون است از فعل و قول و تقرير نبى كه در آنها وجهى براى جواز گريه در عزاى مؤمنان درگذشته, هست.
ازجمله, گريه آن حضرت در روز مرگ عمّ بزرگوارش, ابوطالب٤٣ و در روز شهادة حمزه سيدالشهداء٤٤ و جعفر٥٤ و زيدبن حارثه٦٤ و عبدالله بن رواحه. ٧٤ در بسيارى از منابع, درباره شدت گريه پيامبر(ص) در عزاى حمزه, آمده است كه آن بزرگوار چنان گريست كه حالت غشى بر او پيدا شد. ٨٤
همچنين در روز مرگ فرزندش, ابراهيم, بر جنازه او گريست. در آن حال, عبدالرحمن بن عوف, گفت: آيا شما نيز گريه مى كنيد. پاسخ پيامبر به او, پاسخ به همه آنانى است كه گريه و عزادارى را ناپسند و بدعت مى شمارند. فرمود: (قلب اندوهگين مى شود و چشم گريان و ما [در هنگام عزادارى] سخنى نمى گوييم كه خدا را ناخشنود كند.) بنابراين, گريه چشم, تابعى از حزن قلب است. نمى توان قلبى محزون داشت اما نگريست. ٤٩
اين نكته باريك را حافظ نيز اقرار داده است:
دل بسى خون به كف آورد, ولى ديده بريخت
الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود
رواياتى نيز درباره گريه پيامبر(ص) بر قبر مادرش, آمنه, وارد شده است. ٠٥ حاكم در مستدرك از گريه هر جمعه فاطمه(س) بر قبر حمزه خبر مى دهد و مى نويسد:
كانت فاطمه ـ رضى الله عنه ـ تزور قبر عمها حمزه كل جمعه فتصلى و تبكى عنده. ١٥
اين سنت انسانى و دينى, در زمان حيات رسول الله چنان مرسوم و رايج بود كه كسى در جواز و استحباب آن شك نمى كرد; چنان كه نوشته اند پس از ارتحال پيامبر(ص) مردم مى آمدند و بر سر قبر آن بزرگوار سخت مى گريستند و كسى از ياران و پيروان آن حضرت, مردم را نهى نمى كرد.
اين روايات فراوان و سيره منقول, دست محدث و محقق را براى توجيه يا تضعيف رواياتى كه بر كراهت گريه و عزادارى بر مردگان و شهيدان دلالت مى كنند, باز مى گذارد. ٢٥
ادله و انواع مخالفان
مخالفان و آنانى كه براى گريه بر امام حسين(ع) و نوحه در عزاى ايشان, وجهى شرعى نمى شناسند و به همين جهت, گريه و عزادارى براى آن سرور جوانان اهل بهشت را مكروه و مخالف با روح دين مى دانند, همه در يك موضع و گرايش نيستند. در اين جا, گروه هاى مخالف با عزادارى را در سه دسته قرار داده, درباره هر گروه, جداگانه سخن مى گوييم.
گروه نخست, كسانى هستند كه از موضع سلفى گرى سخن مى گويند و براى مخالفتِ خود با عزادارى, وجوه شرعى, تاريخى و روايى مى تراشند.
گروهى نيز براى گريه و عزادارى در مصايب امام حسين(ع) توابع و پيامدهاى سوء سياسى مى بينند.
مخالفت گروه سوم با برگزارى مراسم نوحه و عزا براى سيدالشهداء, از موضع تفسيرهاى عرفانى و صوفيانه است. شرح و تفصيل عقايد گروه هاى پيش گفته, بدين قرار است:
١. مخالفت, از موضع شرعى
پيروان مذهب وهابيت و شاگردان ابن تيميه, برآنند كه گريه و عزادارى براى امام حسين(ع) يا متوفاى ديگرى, بدعت در دين و انحراف از سنت نبوى و سيره سلف است. ابوالعباس احمدبن عبدالحليم, معروف به (ابن تيميه) از عالمان حنبلى است كه در سال ٧٢٨ هجرى قمرى درگذشته است. وى به استناد برخى آيات و گوشه هايى از سيره رسول الله و اصحاب نامدار او, به مخالفت با بسيارى از عقايد شيعى برخاست. پس از او شاگردش (ابن القيم) عقايد وى را رواج داد و در كتاب (زاد المعاد فى هدى خير العباد) بر حجم و نفوذ انديشه هاى استاد افزود. از همان زمان, كتاب هاى بسيارى در نقد و ردّ افكار ابن تيميه, از سوى عالمان شيعه و سنى نوشته شد. از آثار عالمان شيعى در ردّ عقايد ابن تيميه و همفكرانش, مى توان از احقاق الحق قاضى نورالله شوشترى, عبقات الانوار ميرحامد حسين, الغدير علامه امينى و المراجعات سيد عبدالحسين شرف الدين ياد كرد.
دانشمندان اهل سنت نيز كتاب هاى بسيارى در نشان دادن انحرافات فكرى ابن تيميه نگاشتند كه يادكرد آنها در اين مختصر نمى گنجد. به هرروى ابن تيميه و پس از او كسانى از پيروان او, كه معروف ترين آنها محمدبن عبدالوهاب (١٢٠٦ ـ ١١١٥ هـ.ق) است, از سرسخت ترين مخالفان گريه و عزادارى براى شهيدان, به ويژه حضرت سيدالشهداء هستند.
آنچه پيش از آن گفته آمد و پاره هاى روشنى از سنت نبوى و پاسخ هاى متين مؤلفان شيعى و سنى به عقايد سلفى ها, اين قلم را از شرح و بسط بيش تر معاف مى كند. همين قدر مى افزاييم كه مخالفت با گريه, عزادارى, توسّل, زيارت و شفاعت خواهى, درواقع منازعه با بخش هاى مهم و محكمى از شريعت است كه ريشه در قرآن و سنت دارند. ابن تيميه و شاگردان او در توجيه افكار خود, به بخش هاى ضعيفى از سنت و سيره سلف تمسك مى كنند; اما آنان اگر بخواهند بر عقايد خود باقى بمانند, بايد بخش هاى بيش تر, مهم تر و مستندترى از سيره و سنت نبوى را انكار كنند.
مهم ترين و اساسى ترين سخن اين گروه, آن است كه گريه و نوحه براى كسى از مردگان يا شهيدان, بدعت است و هيچ سابقه و سائقه دينى ـ نه در نصوص و نه در سيره سلف ـ وجود ندارد. روشن است كه حتى اگر يك سخن مستند و يا يك واقعه تاريخى نقل و اثبات شود كه در آن بر تعزيت و نوحه گرى بر شهيدى از شهيدان يا مرده اى از مردگان, صحه گذاشته شده باشد, فرضيه بدعت انگارى آنان مخدوش و سست خواهد شد. حال آن كه همه تاريخ اسلام, بنا بر كهن ترين منابع و واثق ترين راويان, شاهد وقوع چنين نوحه گرى ها و عزادارى ها و گريستن ها, از سوى اوليا و حتى پيامبر خدا بوده است.
بايد در نظر داشت كه اين گروه قائل به حرمت اند و قائلان به حرمت بايد دلايل بسيارى اقامه كنند; اما در مقابل كسانى قرار دارند كه مى توانند ضمن تمسك به اصل (اباحه), به يك دليل نقلى نيز بسنده كنند. حال آن كه صدها و هزاران دليل و برهان بر اين قضيه دارند.
٢. مخالفان سياسى
گروهى از مخالفان گريه و عزادارى براى امام حسين(ع), مخالفت خود را بر اقتضائات و احكام و عقايد شرعى بنا نمى كنند; بلكه براى ذكر مصائب امام(ع) پيامدهاى سوئى برمى شمارند(!) كه احتراز از آن را براى حفظ وحدت كيان اسلامى واجب مى دانند. اين گروه, معتقدند برگزارى مجالس روضه و عزا, به ايراد سخنانى مى انجامد كه در آنها طعن و لعن برخى اصحاب, وجود دارد و همين مايه اختلاف و نزاع بين مسلمين مى شود. ابن حجر در الصواعق المحرقه, از غزالى نقل مى كند كه گفته است:
و يحرم على الواعظ و غيره رواية مقتل الحسين و حكاياته و ماجرى بين الصحابة من التشاجر والتخاصم. فانه يهيج على بعض الصحابه والطعن فيهم و هم أعلام الدين… . ٣٥
(بر واعظ و سخنگو و غير آنان, حرام است كه ماجراى حسين و حادثه كربلا را منازعات صحابه را با يكديگر, نقل كند; زيرا چنين نقل هايى طعن و لعن مردم را عليه آنان برمى انگيزد, و حال آنكه آنان نشانه هاى دين خدا هستند.)
بدين ترتيب, نبايد از مصائب اهل بيت, و قصه پرآبِ چشم عاشورا سخن گفت; چراكه در اين سخن, قدح اصحاب هست و ذمّ بسيارى از راويان و مشاهير صدر اسلام!
در روزگار ما نيز, اين سخن به انحايى گفته مى شود. كسانى از سر دلسوزى يا غفلت, بر اين باورند كه براى حفظ وحدت مسلمين و يكپارچگى جهان اسلام, بايد از ذكر و نقل پاره اى از حوادث صدر اسلام, چشم پوشيد و اصلِ (تبرّا) را يكسره به كنارى نهاد. اين سخن, اگرچه يكسره باطل نيست و گاه بايد به اقتضاى زمان و مكان, شيعيان به عزادارى هاى خود, شكلِ معتدل ترى دهند, اما نمى توان آن را تا آن جا پذيرفت كه حقايق تاريخى و گوهر دين و مسلمات شرعى را از ياد برد. امامان و بزرگان شيعه, در حسّاس ترين سال ها و قرون تاريخ, ذكر مصائب اباعبدالله(ع) را متوقف نكردند و هماره به تناسب و اقتضاى زمانه و زمينه, به وظيفه عزادارى خود براى امام حسين(ع) عمل كردند. البته بايد پذيرفت كه شكل هايى از عزادارى و تعزيه خوانى براى حضرت سيدالشهداء, نه منفعت, كه زيان هاى بسيارى در پى داشته است; اما همه اين زيان ها, ناشى از شكل خاص عزادارى بوده است, نه اصل آن.
اما درباره سخن غزالى كه روايت مقتل حسين(ع) را بر اهل خطابه تحريم كرده و فتواى خود را به حفظ حرمت صحابه و قوام دين مستند نموده است, سخن بسيار مى توان گفت. ازجمله اين كه اگر اين استدلال را بپذيريم, آنگاه بايد در هر مسئله اى كه ميان مسلمين پديدار مى گردد و نزاعى برمى انگيزد, سكوت كرد و از بيم اختلاف و منازعه, حق را تنها گذاشت. ماجراى عاشورا و قصه دردناك كربلا, ثمره همين سكوت ها و مجامله ها بود. اگر مسلمانان نخستين, از همان ابتدا در برابر هرگونه انحراف و حق كُشى مى ايستادند و جبهه حق را از حضور و سلحشورى خود مى آكندند, هرگز كار به عاشورا نمى كشيد و اگر شيعه نيز از عاشورا به بعد, همان گونه رفتار مى كرد كه مسلمانان نخستين در سقيفه و جمل و صفين عمل كردند, تاريخ پر از جنايات و خبائث باطل گرايان مى شد.
ديگر آن كه, شيعيان به اختيار و اجتهاد خود به اين موضع و عملكرد نيفتادند كه به اختيار و اجتهاد خود از آن دست كشند. در مجموعه هاى روايى, روايات و اخبار بسيارى است كه همگى, به ذكر مصائب امام حسين(ع) و اقامه مجالس عزادارى براى آن سرور و سالار شهيدان, توصيه و تأكيد كرده اند.
از همه اينها گذشته, مجالس عزا و مراسم حسينى, در طول تاريخ, به مثابه كلاس هاى درس براى توده هاى مردم بوده و آنان را با احكام و عقايد دينى, تاريخ, رجال, سياست و صدها موضوع دينى و غيردينى ديگر آشنا مى كرده است. اين مجالس, مهد پرورش انسان هاى تقواپيشه, خداترس و حق طلب است و تعطيل كردن آنها, به معناى حذف بخش مهمى از دستگاه آموزش دينى است.
آرى; در عين حال نبايد به گونه اى عمل كرد كه دشمنان اسلام و انسانيت, سوءاستفاده كنند و همين مقدار همدلى و وحدتى كه ميان مسلمان ها است, منهدم گردد. بايد پذيرفت كه برخى انواع عزادارى, در نهايت به سود دشمنان اسلام تمام مى شود و آب در جوى كسانى مى ريزد كه نه به ادامه حيات شيعه راضى اند و نه از وجود ديگر شاخه هاى مسلمين, دلِ خوش دارند.
از سويى, كسانى مانند غزالى كه هر از گاه چنين نصيحت هاى عامه پسندى مى كنند, آن جا كه به نزاع با فرقه هاى مخالف خود, برمى خيزند, هيچ يك از اين دست ١ .از زيارت امام حسين در روز عرفه, مفاتيح الجنان, چاپ اسلاميه, ص ٤٥٢.
٢ .بنابر قول مشهور, مرگ معاويه در نيمه رجب سال ٦٠ هجرى اتفاق افتاد.
٣ . ر.ك: مفيد, ارشاد, ص ١٧٩ و تاريخ طبرى, ج ٤, ص ٢٥٠.
٤ . الامامة والسياسه, ج ١, ص ١٨١ و رجال كشى, ص ٤٩.
٥ . مقتل مقرم, ص ١٤٦ و مقتل خوارزمى, ج ١, ص ١٤٨.
٦ . مقتل خوارزمى, ص ٦٧.
٧ . ابن عساكر, تاريخ شام, ج ٤, ص ٣٣٣, مقتل الحسين مقرم, ص ٢٨٧, تحف العقول, ص ١٧٤ و... .
٨ . مفيد, ارشاد, ص ٢٣٥, مقرم, مقتل الحسين, ص ٢٨٠.
٩ . مفيد, ارشاد, ص ٢٠٣.
٠١ . ر. ك: ارشاد, ص ٢٠١; مشير الاخوان, ص ١١; تاريخ طبرى, ج ٤, ص ٢٩٤; تلخيص الشافى, جزء ٤, ص ١٨٣; سير النبلاء, ج ٣, ص ٢٠١.
١١ . تاريخ طبرى, ج ٤, ص ٢٦١; الامامة والسياسة, ج ١٢ ص ٤; ارشاد مفيد, ص ١٨٢; مقتل خوارزمى, ج ١, ص ١٩٤.
٢١ . مفيد, ارشاد, ص ٢١٤, با اندكى اختلاف.
٣١ . نهج البلاغه, خطبه ٣.
٤١ . الاخبار الطوال, ص ٢١٠.
٥١ . مروج الذهب, ج ٢, ص ٨٦.
٦١ . تاريخ طبرى, ج ٤, ص ٢٩٧; ارشاد, ص ١٨٤; الاخبار الطوال, ص ٢١٩.
٧١ . ارشاد, ص ١٨٣; نيز بنگريد به: الاخبار الطوال, ص ٢١٠.
٧١ . تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج ٤, ص ٢٣٠; سبط بن جوزى, تذكرة الخواص, ص ٢٣٨.
١٩ . ر.ك: شهيد مطهرى, حماسه حسينى, ج ٢, ص ٣٨.
٠٢ . مقتل خوارزمى, ج ٢, ص ٦; شبيه آن: لهوف, ص ٨٥; احتجاج, ج ٢, ص ٢٤.
١٢ . ر.ك: تاريخ طبرى, ج ٤, ص ٢٦٦.
٢٢ . لهوف, ص ٣٧ـ٣٢.
٣٢ . ر.ك: ذخائر العقبى ص ٨٨; تاريخ ابن عساكر, ج ٤, ص ٣٣٤; سير النبلاء, ص ٢٠٩.
٤٢ . لهوف, ص ٥٣, مقتل خوارزمى, ج ٢, ص ٥, كشف الغمه, ج ٢, ص ٢٩.
٥٢ . ر.ك: ارشاد, ص ١٩٩ و تاريخ طبرى, ج ٤, ص ٢٨٩.
٦٢ . بنا بر نظر كسانى مانند شهيد مطهرى در حماسه حسينى.
٧٢ . ر.ك: علامه طباطبايى, رساله علم امام, چاپ دارالتبليغ, قم, ١٣٩١.
٨٢ . براى نمونه ر.ك: ابن خلدون, مقدمه, ص ٢١٦.
٢٩ . مقرم, مقتل الحسين, ص ٢٣٢, تاريخ طبرى, ج ٦, ص ٢٢٩; تاريخ ابن عساكر, ج ٤, ص ٣٣٣; تحف العقول ١٧٦.
٠٣ . سوره قصص, آيه ٢١.
١٣ . مقتل خوارزمى, ج ٢, ص ٥٢; اللهوف, ص ٢٥; بحارالانوار, ج ٤٤, ص ٣٦٦. اين خطبه شريف را امام(ع) هنگام خروج از مرگ فرمودند.
٢٣ . مقتل خوارزمى, ج ١, ص ١٨٨.
٣٣ . ارشاد مفيد, ص ٢٠٤.
٤٣ . سوره حج, آيه ٣٢.
٥٣ . سوره بقره, آيه ١٥٨.
٦٣ . سوره حج, آيه ٣٦.
٧٣ . سوره شورى, آيه ٢٣.
٨٣ . صحيح بخارى, ج ٢, ص ٨٠.
٣٩ . سنن نسايى, ج ٤, ص ١٦.
٠٤ . شرح صحيح مسلم, المطبوع فى هامش شرحى القسطلانى و زكريا الانصارى, مجلد الخامس, ص ٣١٨, به نقل از: سيد عبدالحسين شرف الدين, المحاسن الفاخره, مطبعة النعمان النجف, ص ١٧, و منتهى الامال, تاريخ حضرت سيدالشهداء, خاتمه.
١٤ . سيد عبدالحسين شرف الدين, المحاسن الفاخره, ص ١٧.
٢٤ . همان.
٣٤ . ر. ك: سيره حلبى, باب ابى طالب و خديجه, ص ٤٦٢, به نقل از المحاسن الفاخره, ص ١٣. مؤلف المحاسن, منابع بسيارى براى اين خبر و خبرهاى پس از آن نقل مى كند.
٤٤ . سيره حلبى, جزء ٢, ص ٣٢٣, به نقل از همان.
٥٤ . همان.
٦٤ . همان.
٧٤ . همان.
٨٤ . همان.
٤٩ . صحيح بخارى, الجزء الاول, ابواب الجنائز, ص ١٥٥. تشبيه گريه چشم به حزن قلب, براى آن است كه معلوم شود آن دو در حكم (جواز) يكسانند و چنان كه بر يكى (حزن قلب) حرجى نيست, ديگرى نيز همين حكم را دارد.
٠٥ . حاكم نيشابورى, المستدرك على الصحيحين, ج ١, ص ٣٧٧; سمهودى, وفاء الوفاء, ج ٢, ص ١١٢.
١٥ . وفاء الفاء, ج ٤, ص ١٣٦١.
٢٥ . مرحوم علامه امينى در الغدير, سيد شرف الدين در المحاسن الفاخره و آيت الله جعفر سبحانى در آيين وهابيت, به پاره اى از اين روايات اشاره كرده و پاسخ گفته اند.
٣٥ . الصواعق المحرقه, ص ٢٢٣.
٤٥ . مثنوى معنوى, نسخه نيكلسون, دفتر ششم, ابيات ٧٩٩ـ٧٩٦.
٥٥ . بحارالانوار, ج ٤٤, ص ٣٦٦; اللهوف, ص ٢٥; مقتل الحسين خوارزمى, ج ٢, ص ٥; كشف الغمه, ج ٢, ص ٢٩.
٦٥ . بحارالانوار, ج ٤٢, ص ٢٥٤; فيض الاسلام, نهج البلاغه, ص ٨٧٥.
٧٥ . شهيد مطهرى, حماسه حسينى, ج ١, ص ٩ـ١٢٨, با تلخيص و تصرّف.
٨٥ . قندوزى, ينابيع المودّه, باب ٦٠, احاديث وارده در شهادت امام حسين(ع).